شعری از فایز دشتی در قالب غزل در مدح امام حسين:
ببر ای ساربان در قتلگاهم بده مژده حسين کم سپاهم
بگو عباس بر پا کن علم را بر آور آرزوهای دلم را
مگر ای ساربان این جا چه جايست که آن خوشبوتر از جنت سرايست
نسيمش در مشامم خوشتر ايد که اینجا بوی زلف اکبر آيد
الا ای سار بان مشکن دلم را فرود آور در اینجا محملم را
فرود آور در اینجا محمل من که اینجا خوش فرود آمد دل من
خس خاری که در این سرزمين است نشيمنگاه سرو و ياسمین است
همين خاک است منزلگاه جانان نهم سر بر سر خاکش دهم جان
عجب این خاک خاک مشک بيز است که هم شادی فزا هم غصه خيز است
عجب این خاک خاک با صفائيست يقين آرامگاه دلربائيست
عجب این خاک بويش عنبرين است يقين با خون مهرويان عجين است
برهنه پا بر هر ناسزاوار برهنه بر مغيلان پای بر سر
سر از این خاک هرگز بر ندارم مگر از تن رود جان فگارم
برای این زمين بود ای عزيزان گزاريدم که تا این جا دهم جان
شعری ناتمام در مورد حضرت عباس (ع):
کوفيان گفتند عباس آمد بهر ستيز
ما نداريم دست جنگ او مگر پای گريز
ای پياده بر زمين افکن تو این تير و کمان
وای سوار عباس آمد جوشن و مغفر بريز
این غضنفر فر هژ بر افکن که شبل حيدر است
ز او بينديشيد کامد شير با شمشير تيز
توضیح: ابوطیب متنبی یکی از بزرگترین شاعران عرب و جهان می باشد.
| منبع:www.al-shia.com |
محمد علی دشتی متخلص به فايز شاعر دلسوخته و مسولی که با شعر خود مردم را به دفاع از ارزشهای بزرگ جامعه ميخواند و تشويق ميکند.کسی که در يک روستای دور آفتاده به دنيا آمد جايی که نه مکان خوبی برای زندگی کردن بود و نه مکان خوبی برای فرا گرفتن علم مکانی بود دور افتاده و محروم.سرزمينی که گرمايش طاقت فرساست و سرمايش استخوان سوز.ولی حکايتی بس زیبا دارد و ما انسانها را سختی ميدهيم تا به درجه کمال برسند.و اما شعر او که برای من تمام نشدنيست و هر روز که ميخوانم با نکات جديدی اشنا ميشوم.فايز درد محروميتهای جامعه خود را در قالب شعری روان می سرايد و همه را تحت تاثير خود قرار ميدهد و به راستی که وقتی شروه خوانان شعر او را می خوانند برای مدتی از این زمين خاکی جدا ميشوی.وقتی که می سرايد:
هنوزم بوی زلفش بر مشام است
هنوزم ذوق لبهايش به کام است
چسان فايز شود از ناله خاموش
مگر آندم که در خاکش مقام است
شخصيت جذاب و پر کار فايز را نمی توان دست کم گرفت شاعری کشاورز بود و پر کار و به شدت رياکران و راحت طلبان را سرزنش ميکرد حال در هر مقام و منسخی که بودند.وقتی که طلاب حوزه علميه بردخون را مورد خطاب خود قرار ميد هد و آنان را سرزنش ميکند اینگونه می سرايد:
مدرسه که بايد تن لاغر کند
تن افسرده رخ اصفر کند
مدرسه کی زيبد این نابخردان
جای اینانست اصطبل خران
زبان نيش دار و طعنه آميز او بسيار تند بوده و هر کس را يارای همياری با فايز نبوده به همين دليل اینگونه می سرايد و از نارفيقها می گويد:
سحر بلبل به گل این داستان داشت
شکايت ها زجور باغبان داشت
سحر فايز ز دست نارفيقان
گهی ناله گهی آه و فغان داشت
اینها هم خود نشان ميدهم که ایشان چقدر به جامعه خويش احساس مسوليت می کرده است به این شعر او دقت کنيد:
دگر شب شد که دل بی تاب گردد
دو چشمم نا ميد از خواب گردد
عجب باريست بر دوش تو فايز
که بر کشتی نهی غرقاب گردد
و جان خود را در همين راه از دست ميدهد و او را تبعيد ميکنند و خود ميداند که راه برگشتی نيست و اینگونه ميسرايد:
بلندی سير عالم ميکنم من
به جای عيش ماتم ميکنم من
خلايق دور فايز جمع گرديد
که فردا در درسر کم ميکنم من
و به این شعر او دقت کنيد که چه زيبا می سرايد که صيرت زيبا مهم است نه ظاهر زيبا:
نه هر سرچشمه ای آب زلالست
نه هر لاله رخی صاحب کمالست
نه هر برگشته بختی هست فايز
نه هر گلدسته خوان مثل بلالست
بنا به وصيت خودش او را در نجف اشرف به خاک می سپارند چون خود اینگونه می سرايد که:
مرا ياران وصيت اینچنين است
که هر کجا که جانان در کمين است
به دوش آنجا بريد تابوت فايز
که جای تربتم آن سر زمين است
و این شعر او که حاکی از جاودانگی شعرش هست به راستی که اینچنين شد خدايش بيامورزد و روحش شاد:
به گلشن تا زگل نام نشانست
حديث بلبل گل در ميانست
جهان تا هست ذکر شعر فايز
ميان دوستان این داستانست
محمد علی دشتی يکی از شاعران هنجار گريزی است که هنجارهای عادی زندگی سيرابش نمی سازد.پس به سوی طبيعتمی گريزد و قواعد ظاهری زبان را می شکند و تشبيهاتی می سازد فرا زبانی و فرا محيطی.زلف را به لام و پيچ و خمهای آن را به بسم الله رحمن رحيم تشبيه می کند و اینجا عشق را می ستايد و زلالی و بيريايی و پاکی آن را و هنگامی که نظامی گنجوی می گويد بسم الله رحمن رحيم هست کليد در گنج حکيم عضمت و ابهت حکمت اگرچه خود زيربنای
عشق دارد اما راه وصول را بر آدمی می بندد.فايز اواره گرد دشتهای گرم جنوب که طبيعت را وسيعتر می بيند جلوه الهی را اشکارته درک می کند و این نه تنها در شعه او بلکه در شعر شاعران ديگر جنوب نيز بخوبی ديده ميشود.اگرچه طبيعت سرزمين فايز خشک و سوخته است و رنگهای مسلط زرد و قهوه ای و خاکی است اما گرمی و حرارت از همين رنگها ساطع است.توجهه به آيات الهی و احاديث نبوی در شعر فايز دشتی به فراوانی يافت ميشود
سر زلف تو جانا لام و ميم است
چو بسم الله رحمن رحيم است
به هفتاد دو ملت برده حسنت
قدم از هجر تو مانند جيم است
لام و ميم تلميحی است از سوره مبارکه بقره و طولانی بودن سوره و تشبيه زلف به سوره در بلندی وفايز پيچ و تاب و دندانه ها و جعد زلف را به دندانه های کلمه بسم الله رحمن رحيم تشبيه نموده است.در مصرع دوم هفتاد و دو ملت اشاره است به هفتاد دو ملت فرقه اسلامی و حديث شريف نبوی که ستفرق امتی اثنی و سبعين فرقه و الناجيه منهم واحده(امت من به هفتاد و دو فرقه تقسيم خواهد شد و يک فرقه ازآن رستگارند)
اگر دانی که فردا محشری نيست
سوال پرسش پيغمبری نيست
بتاز ای اسب جفا تا ميتوانی
که فايز را سپاه و لشکری نيست
همه ميدانيم که محشری و معادی در کار است و سوال و جوابو ثواب و عقاب.در قران مجيد ۴۳ بار کلمه حشر و مترادفات آن است که و اعملوا انکم اليه تحشرون(بدانيد که همه به سوی او محشور می شويد)فايز ميگويد اگر تو اعتقادی به این موضوع نداری پس تا می توانی بر جفای خود بيفزای.
مرا در پيش راهی پر زبيم است
از این ره در دلم خوفی عظيم است
برو فايز مينديش از مهابت
که آنجا حلم با رب رحيم است
اشاره است به آيه مبارکه 57 سوره انعام (ان الحکم الا الله يقص الحق و هو خیر الفاصلين)و آيه 62 همين سوره(ثم ردوا الی الله مولاهم الحق الا له الحکم و هو اسرع الحاسبين)و ايه 40 سوره يوسف (ان الحکم الا الله) و ايه 60 همين سوره (ان الحکم الا الله عليه توکلت و عليه فليتو کل المتوکلون)که نظر اصلی از شعر همين آيه است و باز در سوره قصص می خوانيم.. و له الحکم و اليه ترجعون.
بيا تا برگ گل نارفته بر باد
گلی چينيم بنشينيم دل شاد
بت فايز مکن تاخير چندان
کر تعجيل است عمر آدميزاد
اشاره است به آيه 32 الا عراف:و لکل امه اجل فاذا جا اجلهم فلا يساخرون ساعه و لا يستقدمون.
صنم عشق تو همچون نار نمرود
مرا در منجنيق عشق فرسود
خليل اسا رود فايز در آتش
تو قل يا نارکونی برد کن زود
اشاره است به داستان در آتش افتادن ابراهيم و ايه شريفه :قلنا يا نارکونی بردا و سلاما علی ابراهيم.
دل من همچو هد هد در سبا شد
خيالم چون سليمان در قفا شد
دل فايز ز استحضار بلقيس
مثال اصف بن برخيا شد
اشاره به داستان حضرت سليمان و ملکه بلقيس و ماجرای هد هد و هضور بلقيس در بارگاه سليمان
از آيه 20 تا 41 سوره نمل.
زخاک و آتش و از خال از باد
خدا رخسار خوبان را صفا داد
چو چسم ما نظر بگشاد فايز
غضوا ابصارکم را کرد ارشاد
اشاره است به آيه (قل للمومنين يغضوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم ذلک اذکی لهم ان الله خبير بما يصنعون.
يا رب تو جمال آن مه مهر انگيز
آراسته ای به سنبل انبر بيز
پس حکم همی کنی که در وی منگر
این حکم چنان بود که دار و مريز
****
خداوندا تو قهاری تو جبار
تو ستاری و صباری و غفار
زتو هر چه سزد با فايز آن کن
و گرنه من جحيمم را سزاوار
اشاره است به آيات 39 سوره يوسف 17 سوره رعد 65 سوره ص 6 سوره زمر49 سوره ابراهيم و 16 سوره مومن.لمن الملک اليوم الله الواحد القهار در همه این آيات صفات قهاری و يکتايی خداوند را در ميابيم همچنين صفت جبروت الهی در ايات مختلف بويژه ايه 23 سوره حشر می بينيم:هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس و اسلام المومن المهيمن العزيز الجبار المتکبر سبحان الله عما يشکرون.
دو گيسوی تو جانا ليله القدر
بياض گردن تو مطلع الفجر
ملائک تهنيت گويند فايز
شب وصلت زالف ليل بهتر
که سوره مبارکه قدر را ياد آور می کند با تشبيه گيسو به شب قدر سفيدی گردن به طلوع فجر و شب وصل به شبی که بهتر از هزار شب است.
و در جايی ديگر می گويد:
بدی زلف سياهت ليله القدر
شب وصلت ز الف شهر بهتر
هر آن کس يار فايز ديد گفتا
سلام هی حتی مطلع الفجر
صفات خداوند همچون غفار ستار و کريم که در سوره مختلف قران آمده است نيز در شعر فايزديده ميشود.
خداوندا تو رحمان و رحيمی
به اسرار ضمير من عليمی
از آن فايز گنه کرده که دنست
که تو غفار ستار و کريمی
نگاهی به این شعر او بيندازيم که بی نظير است و بسيار زيباست
قدت طوبا لبت کوثر رخت حور
از این حسن خدايی چشم بد دور
بت فايز زخوبی بی نياز است
بود سر تا قدم نور علی نور
که اشاره ای نيز به آيه شريفه 35 سوره نور دارد.
رخ تو کعبه و محراب ابروت
صفا و مروه آن چشمان جادوت
طواف کوی حسنت حج فايز
حجر آن خال باشد کاوست بروت
*****
که والشمس الضحی روی تو ای يار
شب ديجور گيسوی تو ای يار
که فايز با هم بالا نشينی
فدای حلقه موی تو ای يار
اشاره دارد به سوره مبارکه شمس و الشمس و ضحيها و القمر ازتليها..
با تفحص بيشتر توجه فايز به آيات بيشتر در شعر احساس ميشود و این نشانه ارادت او به حق و به کلام حق است علاوه بر این اردت وی به پيامبر اکرم و ساير معصومين آشکار است.
عسل از معدن زنبور خيزد
کلام الله زکوه طور خيزد
اگر نشنيده ای بشنو فايز
به قبرت يا محمد نور خيزد
و در آخر هم يک شروه تصويری بسيار زيبا که واقعا شنيدنی و قابل تامل است برای دانلود گذاشته ام که دانلود نيز به صورت غير مستقيم می باشد
شب شروه(دانلود)
اشعار فايز شعرهايی حسی و عاطفی است که مملو از عشق و عرفان است نميدانم چرا بعضی از
دوستان عزيز در عرصه شعر و شاعری خاسته اند که فايز این شاعر بزرگ را فردی روستايی و فاقد هر گونه تفکر معرفی کنند.که متاسفانه در بسياری از کتبی که در مورد فايز دشتی نوشته اند این حرف من صدق می کند مگر ميشود فايز دشتی را يک روستايی ساده دل و کم سواد فرض کرد در صورتی که همه ما ميدانيم که ایشان مفسر قران بوده و به کتب پيشنيان خود همچون فردوسی و حافظ اشنایی کامل داشته است و از آنها الهام گرفته در اشعار فايز به شعرهايی برميخوريم که نشان ميدهد ایشان از چه سطح عرفانی و سواد بالايی برخوردار بوده است.البته بايد این را بگوييم که فايز دشتی از شاعران بزرگ ایران زمین همچو فردوسی الهام گرفته و ما در اشعار او هيچوقت تقليد کور کورانه نميبينيم به چند نمونه از اشعار او توجه فرماييد.
در ترانه های فايز با چشم اندازها و رگه های ناب عرفانی روبرو ميشويم کر تا اعماق روح بشری اثر می گزارد وقتی که ميسرايد:
خيال کشتن من داشت جانان
کدامين سنگدل کردش پشيمان
ندانست عيد فايز آن زمانست
که گردد در منای دوست قربان
برای فايز دشتی مرگ يک نقطه اغاز برای رسيدن به خدای خود بود و از مردن هيچ هراسی به دل راه نمی دهد و يا این شعر او:
پس از مرگم نخواهم های هايی
نه فرياد و نه افغان و نوايی
بگويد گشته فايز کشته دل
ندارد کشته دل خون بهايی
به راستی که فايز به راه حق رفت و جان سپرد و وقتی انسانی در راه حق جان دهد گريه شيون معنايی ندارد.
بسيار حق دارد که گهگاه دچار سرگردانی روشنفکرانه ای ميشود چرا که پايان راه برايش نامعلوم است
و پيوسته مانند همه با دلهره و اضطراب دست به گريبان است.
مرا تن زورق است و ناخدا دل
در این زورق بود فرمنروا دل
رسد فايز به ساحل يا شود غرق
نمی دانم می برد ما را کجا دل
متفکران و انديشمندان هميشه با اندوه و غم روبرو هستند چيزی که در اشعار فايز زياد ديده ميشود غمی بی پيايان وقتی که ميسرايد:
در این دنيا بسی اندوهناکم
که از مردن نباشد هيچ باکم
يقين روز ازل تقدير فايز
به آب غم عجين گرديده خاکم
و قتی که ز هجران سر ميدهد و مينالد هجران او نه از دوری يار زمينيش است بلکه ازجای دیگر نشات می گیرد :
خبر داری به من هجران چها کرد
دلم را ريش و جانم مبتلا کرد
ز مردم عشق تو پوشيده فايز
ولی شوق تو رازش بر ملا کرد

سحرگاهان زغم با باد شبگير
کنم يعقوب سان این قصه تقرير
به مصر تن زليخای خيانت
گرفته يوسف دل کرده زنجير
و زمانی به ياد اتش طور می افتد و ظهور موسی و چنين می سرايد:
زحسن رويت ای ناديده مهجور
شدم پير و حزين و زار رنجور
بت فايز تجلی کن به يکبار
همان نوری که بد در وادی طور
و يا :
به زير گوش برق گوشواره
زده خرمن عمرم شراره
بيا فايز که از نو آتش طور
تجلی کرده بر موسی دوباره
گاهی اذان بلال خوش آواز محسورش ميکند و زمانی غرق عظمت و شکوه آيات قران ميشود:
نه هر سر چشمه ای آب زلالست
نه هر لاله رخی صاحب کمالست
نه هر برگشته بختی هست فايز
نه هر گلدستخوان مثل بلالست
بدی زلف سياهت ليله القدر
شب وصلت ز الف شر بهتر
هر آن کس يار فايز ديد گفتا
((
سلام هی حتی مطلع الفجر))و زمانی که به ياد آتش نمرود و گلستان خليل می افتد چه خوب زيبا می سرايد:
صنم عشق تو همچون نار نمرود
مرا در منجنيق عشق فرسود
خليل آسا رود فايز در آتش
تو ((قل يا نار کونی برد)) کن زود
و باز هم متاثر ميشود از آيات قران در این دوبيتی:
دو گيسوی تو جانا ليله القدر
بياض گردن تو مطلع الفجر
ملايک تهنيت گويند فايز
((
شب وصلت زالف شهر بهتر))فايز کسی که عشق خدا در او بيداد ميکرده و آن عشق را به صورت شعری روان و زيبا ميسرايد که همگان را به فکر در مورد خداوند يکتا وادار ميکند خدايش بيامرزد و روحش شاد.
باز هم فايز کسی که يک ملت به او افتخار می کند نه فقط ما دشتی ها کسی که افتخار هر ایرانی است
کسی که شروه سرايان او را تا سر حد جنون دوست دارند.چگونه است که يک انسان به این مراتب ميرسد و در دل ميليونها انسان جا باز ميکند و مورد توجهه قرار ميگرد.من در اینجا به يک نکته اخلاقی بسيار درخور توجه در مورد ایشان اشاره ميکنم تا با شخصيت استثنايی ایشان بيشتر اشنا شويد.فایز با تظاهر و ريا وتن پروری به شدت مخالف بوده و رياکاران و تن پروران را سر زنش ميکرده است. گروهی از طلبه بردخون که در زمان فايز دار العلم کوچکی بوده فقط به درس خواندن و تن پروری و خورد خواب می پرداخته اند و بدين بهانه از کار و کوشش سر باز می زده اند این تنبلی و تن پروری و بی توجهی آنان به کار و کوشش نفرت و خشم فايز را که به زبان صرف و نحو عربی هم تسلط داشت نسبت به آنان بر انگيخته و سبب ميشود که این شعر را بسرايد:
ايها الطلاب ناموا فی بيوت و اسکنوا فی دار العنکبوت فاذکروا اشعار باقر دائما لاتقولوا کان زيد قائما مدرسه بايد که تن لاغر کند جسم را فرسوده رخ اصفر کند مدرسه کی زيبد این نابخردان جای اینان است اصطبل خران
رباعی از فايز دشتی که در وصف حضرت علی (ع) گفته اند:
ای شاه نجف هر دو جهان شاهی تو ره گمشدگان به سوی حق راهی تو فايز نشناسدت وليکن داند الله نه ای ولی الهی تو
شعری در قالب غزل در مدح امام حسين:ببر ای ساربان در قتلگاهم بده مژده حسين کم سپاهم
بگو عباس بر پا کن علم را بر آور آرزوهای دلم را
مگر ای ساربان این جا چه جايست که آن خوشبوتر از جنت سرايست
نسيمش در مشامم خوشتر ايد که اینجا بوی زلف اکبر آيد
الا ای سار بان مشکن دلم را فرود آور در اینجا محملم را
فرود آور در اینجا محمل من که اینجا خوش فرود آمد دل من
خس خاری که در این سرزمين است نشيمنگاه سرو و ياسمین است
همين خاک است منزلگاه جانان نهم سر بر سر خاکش دهم جان
عجب این خاک خاک مشک بيز است که هم شادی فزا هم غصه خيز است
عجب این خاک خاک با صفائيست يقين آرامگاه دلربائيست
عجب این خاک بويش عنبرين است يقين با خون مهرويان عجين است
برهنه پا بر هر ناسزاوار برهنه بر مغيلان پای بر سر
سر از این خاک هرگز بر ندارم مگر از تن رود جان فگارم
برای این زمين بود ای عزيزان گزاريدم که تا این جا دهم جان
شعری ناتمام در مورد حضرت عباس (ع)
کوفيان گفتند عباس آمد بهر ستيز ما نداريم دست جنگ او مگر پای گريز
ای پياده بر زمين افکن تو این تير و کمان وای سوار عباس آمد جوشن و مغفر بريز
این غضنفر فر هژ بر افکن که شبل حيدر است ز او بينديشيد کامد شير با شمشير تيز

بیوگرافی فایز:
محمد علی دشتی متخلص به فايز در سال 1250 ه ق برابر 1209 ه ش در روستای کردوان ديده به جهان گشود.تحصيلات مقدماتی را ابتدا در روستای کردوان و سپس در روستای بردخون زير نظر مدرسين مکتب خانه ها فرا گرفت. بعد از اتمام تحصيلات مقدماتی دوباره
به کردوان بازگشت و نزد يکی از مشايخ آن ولايت که در زبان و ادبيات فارسی و عربی تسلط داشته به نام شيخ احمد فرزند شيخ عاشور مشغول به کسب علم و ادامه تحصيل گشت. ایشان در دربار محمد خان دشتی که خود نیز طبع شاعری داشت و مشغول به ترويج علم بود و کتابت مي کرد مشغول به شعر گفتن و ترویج علم شد. پس از کشته شدن محمد خان فایز را به گزدراز(روستايی نزديک به خورموج) تبعيد کردند. به هر ترتيب فايز شاعر شروه سرای دشتی پس از پشت سر گذاشتن هشتاد سال زندگانی در سال 1298 ه ش برابر با 1330 ه ق در گزدراز وفات يافت و جسدش را پس از چند ماه امانت بنا به وصيتش به نجف منتقل نموده و در آنجا دفن کردند.شرح حال زندگی فایز:
فايز کسی نيست که بشود او را فراموش کرد و از ذهن خود پاک کرد. اگر روزی این اتفاق بيفتد ما هويت خود را از دست داده ايم. هميشه ملتی موفق و پيروز است که از گذشتگان خود الهام بگيرد و آنها را پاس بدارد. فايز هم جزی از گذشته این مرز بوم است و مايه افتخار یک ملت بوده و هست. ایشان در زمانی مي زيسته که ظلم خان ها بيداد مي کرده و شرايط زندگی بسيار سخت بوده است. فايز برخاسته از دل جامعه درد کشيده و مظلوم بوده و تحمل زندگی در آن مناطق بسيار سخت و طاقت فرسا بوده است به دليل آفتاب سوزان و گرمای شديد در تابستان و سرمای وحشتناک در زمستان و قحط سالی که هميشه گريبان گير این مردم بوده و جنگهايی خواسته و ناخواسته که باعث مرگ مير زيادی مي شده است.فايز با آن روح لطيف و سرشار از عشق نمي توانسته این فضای حاکم بر جامعه خود راتحمل کند به خاطر همين به شعر متوسل مي شود. يکی از نمونه های بارز شخصيتی او این بوده که کاملا
با تن پروری و تنبلی مخالف بوده و خود يک کشاورز درد کشيده و زحمت کش بوده است. فايز در تمام طول زندگی خود عاشق بوده و عاشق از دنيا مي رود. شعر های فايز از دل برخاسته و ناچار بر دل مي نشيند. ایشان که شاعری فرهيخته و با سواد بوده هيچوقت در مدح هيچ خانی شعر نمي گفت و به همين سبب مورد غضب خان دشتی قرار گرفت و ایشان را تبعيد کرد و در همان جا به دیار باقی شتافت.
چند نمونه از شعر های ایشان:
نه هر ويرانه دل ماوای عشقست نه هر سينه که بينی جای عشقستدلی همچون دل فايز ببايد که او اندر خور سدای عشقست
مرا در پيش راهی پر زبيم است از این ره در دلم خوفی عظيم است
برو فايز مينديش از مهابت که آنجا حکم با رب رحيم است
خيال کشتن من داشت جانان کدامين سنگدل کردش پشيمان
ندانست که عيد فايز آن زمانست که گردد در منای دوست قربان

فايز را با دوبيتی هايش می شناسند .با دوبيتی ها و ترانه های جانسوز و غم افزايش با ترانه های که در کهسار و بيشه زار دشتی و دشتستان تا جاودان تنين انداز است با ترانه های که مردم اين مر زبوم با آن آغاز ميکنند و با آن به پايان ميرسانند زندگی پر فراز نشيب خود را در گرمای سوزان و در سرمای جانکاه در کشتزارها در سفر و حضر دوبيتی های فايز را به عنوان بهترين يار ميپذيرند و چه خوش شروه سر مي دهند که احساس نکنندخستگی روزانه را که نيکوترين دوای درد باز ياران است و انگيز نده رنجبران.
افسانه های زيبا و خواندنی در مورد فايز وجود دارد که من يکی از آنها برای شما می نویسم:
فايز در اول جوانی بر اثر اختلاف با روسای کردوان از اينجا تبعيد می شود و به ناچار راه شنبه را در پيش ميگيرد که عمه اش در آنجا ساکن بوده.از قضا به مرض حصبه دچار ميشود.عمه اش برای اینکه ديگران از اين بيماری مصون و در امان باشند فايز را به قلعه ويران و متروکه دور از شنبه می فرستد و کنيزی را واسطه قرار ميدهد که هر روز و شب غذا و آب و ساير مايحتاج را برای فايز ببرد.چند شابنه روز این کار تکرار ميشود.شبی از شبها که فايز چشم به راه کنيز می نشيند سه زن را ميبيند که بسويش می آيند.سه زن زيبا سه حور سه پری پيکر سه زن که با ديگر زنان تفاوت فاحش دارند اما فايز هرگز انان را نديده است و نمی شناسد.زنان در نزد فايز مينشينند اما ساکت و خاموش و فايز نيز که مات و مبهوت مانده قدرت تکلم ندارد.از چشمان فايز وحشت ميبارد.اما اين وحشت ادامه نمی يابد هنگامی که ميبند يکی از زنان دستمالی را باز ميکند که در آن سه سيب و سه انار است و سه به گذاشته و در پيش فايز مينهد بی هيچ گفتگويی و هر سه ناپديد ميشوند و فايز را در بهتی باور نکردنی و عميق باقی می گذارند.ديگر شب که فرا ميرسد فايز در انتظار کنيز و رسيدن شام بسر ميبرد که ناگاه دو نفر از زنان شب پيشين با دستمالی دردست هويدا می شوند.باز هم سکوت است خموشی که حاکم بر پيرامون فايز است.هنوز کنيز نيامده و فرصتی است که آنان دو سيب دو انار و دو به را به فايز بدهند.نگاه فايز تو ام با بهت است و تعجب و ياری سخن گفتن ندارد چرا که چنين پری رويانی را تا کنون نديده و تنها در افسانه ها خوانده است و در قصها شنيده نگاه نگاهی است که نور عشق و دلدادگی از آن ساطع ميشود.شب سوم فرا ميرسد شب سرنوشت شب شور شب التهاب شب اظطراب و اخذ تصميم فايز ديگر به کنيز شام نمی انديشد.هر چه در سر دارد فکر دلداده است و قصه دلدادگی و شيدايی.و انتظار به پايان ميرسد زمانی که ميبيند باز هم دو زن همان دو پری رو پری رويان شب پيشين با دستمالی در دست ظاهر می گردند.اما فايز هم از برکت معجزه عشق و شيدايی نيرويی يافته و تاب گفتاری.فايز ديگر آن فايز مبهوتی نيست که توان و ياری گپ زدن را نداشته باشد ميخواهد از اين بازی اگاه شود.میخواهد عشق خود را بنمايد.اما چگونه برای يک روستايی ساده دل محجوب کار ساده ای نيست با پريرويی و پری زاد به گفتگو نشستن آن هم از عشق سخن به ميان آوردن.ولی چاره چيست بايد در کار عشق دريادل بود و دل به دريا زد.بايد از جان مايه گذاشت و بی ترس و وحشتی پيش رفت خنجر تير وحشت آب آتش چيزهايی نيستند که جلوی عشق را سد کنند و مانع پيشرفت آن شوند.فايز تحمل خود را از دست ميدهد و قضيه را جويا می شود و علت این عيادت سبب این رسيدگی و محبت را راز اين دوستی را ميخواهد بداند.اما فايز به احساسی دست ميابد احساسی که قوت قلب برايش ارمغان دارد می آورد.از نگاه پری کوچکتر از چشمان آن دختر زيبارو آن پری زاد احساس ميکند که عشقی دو سره و دو جانبه در حال تکوين است.عشقی که پايانش نا معلوم است.
درامد يار از رخ نور ساطع منور کرده آفاق از لوامع
پريشان مو برای قتل فايز من الروناس مخضوب الصابع
آن که بزرگتر است ان که مادر است دستمال را باز ميکند که در ان يک سيب يک انار و يک به است و جلو فايز می گذارد و ميگويد پريشب ما سه نفر بوديم که به ديدارت آمديم تا تو را شفا بخشيم.هر دو از دختران منند.آن که پريشب با ما بود دختر بزرگم بود که ديشب او را به خانه شوهر فرستادم و اين يکی دختر کوچک من است که به تو دلباخته است چون از نيت تو هم اگاهيم آمده ايم تا او را به رسم پريان به عقد و ازدواج تو در آورم اما يک شرط دارد و آن اين است که هرگز اين راز را با آدميزادی در ميان نگذاری که اگر پيمان بشکنی و راز ما و دختر ما را با کسی در ميان نهی با تو قطع پيمان کنيم و تنهايت گذاريم فايز عهد ميبندد که داستان را با کسی در ميان ننهد و راز را بر ملا نسازد. همان شب ازدواج فايز با پريزاد صورت می گيرد.از سويی هر چه کنيز خوراک برای فايز مياورد دست نخورده آن را بر ميگرداند و این موضوع کنجکاوی نزديکان و بستگان فايز را بر می انگيزد.دو هفته از عروسی آنان می گذرد.به ناچار عمه فايز و ساير خويشان در انديشه چاره می افتند وه به نزد او می آيند و سبب را جويا ميشوند علت نخوردن غذا را و علت بهبودی يافتن بی هيچ دارويی.فايز سکوت را شايسته تر ميداند ولی اصرار است و پا فشاری همه ميخواهند از این راز اگاه شوند ((اخه تو نه فرشته ای نه پري و نه ديو از خاکی نه از آتش تو به آب و غذا احتياج داری چرا غذا نميخوری))و باز هم سکوت است و خموشی. قران می آورند و فايز را به قران سوگند ميدهند که ماجرا را بازگو کند فايز ميگويد((پس بيشک شما به فکر نابودی و زوال منيد و گرنه در دانستن این راز اصرار نمی کرديد)) جواب ميدهند که: ما تو را دوست داريم و در انديشه نابودی تو نيستيم با این حال ميخاهيم از قضايا با خبر شويم ما ميخاهيم بدانيم که تو با چه کسی رابطه بر قرار کرده ای يا عاشق چه کسی هستی.و فايز که قران را در پيش روی خود ميبيند ميگويد:مرا به حال خود واگذاريد بدانید که گفتن من همان است و بدبختی و فلاکت من همان.شايد هم بين من و پری ربطه ای و عشقی باشد. شما را با من چه کار و بدين طريق فايز عشق و رابطه خود را بر ملا ميسازد و آشکار ميکند اما خود ميداند که قصه عشق او با پری پايان می پذيرد و ديگر پريذاد را نخواهد ديد و پری او را نخوهد پذيرفت و او ماند با باری از اندوه و غم که گفته است:
الا ای اسمان از من چه ديدی که از کين يار من از من بريدی
دو هفته بود وصل يار فايز تو عمری انتقام از من کشيدی
منبع:کتاب ترانه های فایز