با تشکر فراوان از دوست عزیزم اقای محمد شاکری
در این مبحث ميخواستم کمی از حرفهای دل خود بازگو کنم که ديگر تحمل این وضعيت جامعه برايم درد ناک و سخت است لطفا به حرفهای من توجه کنيد و دوستانی که من رو ميشنا سند نگويند که از کجا هستم يا ....
بله جامعه ما جامعه است بسيار مغرور و به شدت بيگانه ستيز. يکی از اشکالاتش که بسيار ضربه زده به ساختار اجتماعی ما بزرگ کردن بيش از حد شخصيت هاست به حدی که بعضی ها آنها را برابر يا بهتر از پيامبر ميخوانند.در فيلمی که زياد هم بينند ه ندار ه به علت کندی بيش از حد يک شاعر را گاهی مقابل حضرت علی ميبينم و بعضی وقتها او را همراه و همپای پيامبر اسلام.آخر او کيست که به همچين درجه رسيده ......
ما طوری شخصيت ها را بزرگ ميکنيم که ديگر جای هيچ انتقادی نمی ماند يا اگر کسی انتقادی کند بلا شک مجنون يا ...... که خود با زبان اینگونه افراد اشنايی بسيار دارم.اینگونه تعريف های بی محاوا باعث فکر های فاشيستی ميشود کسی که مطالعه ای ندارد فکر ميکند که ديگر جايی مثل ایران درست نشده و هيچ جای ديگر متفکری نيست و اين خود باعث درست شدن نوعی نژاد پرستی ميشود که به عينه در بين مردم ميبينيد خود بزرگ بين شد ه ايم و ديگران را هيچ می خوانيم در صورتی که خودمان در حال سقوط آزاد هستيم و رو به پايينيم چه از لحاظ فرهنگی چه اجتماعی رو به افوليم.به جای اینکه عيبهای ديگران را ببينيم کمی بر رفتار خود بينديشيم که در کجا ایستاديم رو به چه سو ميرويم.مسلمانی تو خالی و پوچ سر بر سجده در خلوت ...
خدا به ما رحم کند رو به سوی نا کجا آباديم خدا را برای خود می خواهيم اگر نه هيچ وقت این جمله را تقدير نمی کرديم که چو ایران مباشد تن من مباد
وقتی انسانيت به زير سوال رود شما بايد به دفاع برخيزيد چه ایرانی باشد چه افغانی چه عراقی چه آفريقايی احسنت به سعدی که اینگونه گفت:
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار
این جای تقدير دارد وطن ما کل دنياست نه ایران يا این مرزها که خود برای خود ساخته ایم.
مرشد دشتی شاعری که در سرودن ماده تاريخ تخصص و مهارت داشته در درازی يکی از روستاهای دشتی می زيسته و با فايز و فاضل جمی و محمد خان دشتی معاصر بوده است.زندگی را از راه کشاورزی می گذرانده و هر سال هم محمد خان دشتی قطعه زمينی برای کشت در اختيارش می گذاشته است.تاريخ فوتش به درستی معلوم نيست.اشعاری که از وی به جا مانده همه در ماده تاريخ است که به مناسبت تولد يا فوت اشخاص معروف محل سروده است.
در تاريخ فوت ميرزا نصر الله منشی:
دل در این دنيا نبند د هيچ مرد هوشيار کاندرين دير سپنجی کس نماند جاودان
گر وزير شاه باشی يا سوار پيلتن مات مانی و پياده رخ ببندی زين جهان
ميرزا نصر الله منشی رفت از این دار فنا سوی اقليم بقا شد بهر سير گلستان
مرشد دشتی برای سال فوتش زد رقم ميرزا نصرلله ما آرميد اندر جنان
((1319 ه ق))
در تاريخ فوت ميرزا اسد بانی حسينيه و مسجد ميرزا در خورموج:
از دشتيم بگوش رسد شيون و فغان افغان مرد و زن ز زمين شد بر آسمان
با آنکه نيست ماه عزا اين چه ماتم است از بهر کيست اینهمه فياد دوستان
پرسيدم از خرد که مگر روز رستخيز در این زمان به عرصه دشتی شده عيان
گفتا که حشر نيست ولی ميرزا اسد رخت از مکان کشيد سوی ملک لا مکان
تاريخ رحلتش طلبی گر زمن بگوی ميرزا اسد بسوی جنان رفته ز این جهان
((1318 ه ق))
در تاريخ فوت بی بی هاجر دختر شاه جعفر:
هر که باشد دوستدار خاندان فاطمه باشد اندر روز محشر در امان فاطمه
هر که چون ميرزا اسد زاد معاش خويش را کرد خرج روضه خوان نوجوان فاطمه
اندر ايام محرم خاصه در ما ه صفر ويژه در بزم عزای کشتگان فاطمه
مال صرف مسجد و خرج حسينيه نمود خواند خود را نوکری از وکران فاطمه
زوجه عليا جنابش بنت جعفر شاه راد بود هاجر خصلتی از دودمان فاطمه
روحش از تن چون روان شد عقل گفتا ای دريغ منخسف شد ماهتابی ز آسمان فاطمه
سال تاريخ وفاتش جستم مرشد بگفت بی بی هاجر گشت اینک ميهمان فاطمه
((15 ربيع الا ول 1315 ه ق))
جالب اینجاست که تاريخ فوت مرشد دشتی نامعلوم است روحش شاد و خدايش بيامورزد.
برگرفته از کتاب :شعر دشتی و دشتستان
نویسنده:عبدالمجید زنگویی
شعرهايی از خودم که البته اگه اسمش بشه بزاری شعر در وب می زارم و در همينجا جا دارد از بعضی از دوستان که به من سر زدن تشکر کنم . اینشالله که ما هم بتوانيم وظيفه خود را به نحو احسنت انجام دهيم.این هم چند شعر تقديم به شما دوستان عزيز:
ما در این دنيا پی مال و مقام نيامده ايم
بلکه پی کسب علم و معرفت آمد ه ايم
بيچاره آن کس که در این راه برفت
انگار کنم که نيامده از دنيا برفت
زمسلمانی خلق نماندست نشانی
به جز ريشی و پشمی و ادايی
سر سجاده اشان گويند خدا
ولی يقين دارم که ندانند کيست خدا
يکی ميزند صدا خدا را بهر نان
ديگری گويد خدا از بهر جان
يکی خدا را می خواهد از بهر خويش
يکی از بهر عشق گويد خدا بيش
برفتی ای حور بهشتی از بر من
زدی اتش به جان بر پيکر من
دمی اسوده بودم از غصه و غم
که باز يادش ويران کرد وجود من
دلم امشب بی قرار است
اسير دام زلف يار است
چو قايقی بر روی دريای خروشان
طوفان گرفته و بی قرار است
درد عشق درد مردانگيست
نه زمينی بلکه اسمانيست
عشق در دل هرکس جای نگيرد
فقط در دل مردمان خدايست
نه هر علمی علم خدايست
نه هر علمی به کار خلق ايد ای رفيق
برو اول خود را بشناس بعد خدا
که درگر علمها همه باشد فنا
البته بايد این را بگويم که شاعر نيستم و به هيچ وجه ادعا يی ندارم و نخواهم داشت همانطور که می بينيد بعضی از شعرها قافيه درستی ندارند ميشود به عنوان يک جمله خوب به آنها نگاه کرد.