تبليغاتX
تاریخ دشتی
تصویر های که در تر انه های و دوبیتی ها مخصوصا در دو بیتی های حنوب شکل پذیرفته اند دگرگونی بسیار با تصاویر انواع دیگر شعر دارند.ترانه پرداز و ترانه خوان جنوبی با تمام دردها و غصه هایی که در دل دارد هیچ گاه این دردها را اشکارا و صریح بیان نداشته بلکه در به تصویر کشیدن این دردها به سمبل گرایی و نماد سازی پرداخته است.
در شعر شروه جنوب ایران هیچ گاه شکایت برای نان یا تعلقات مادی دیده نشده است.این مسله در دو عامل ریشه می یابد:نخست اینکه سراینده و خواننده این ترانه ها از مناعت طبع و علو همت بسیار برخوردار است به طوری که در کمال نیاز و احتیاج و در عین درماندگی دست طلب پیش هیچ کس دراز نمی کند و ارزش هنر و گوهر وجود خود را معیارهای برتر از زر می سنجد اما در مقابل هنر خود چشم داشتی به داشتن  زر ندارد(در صورتی که بیشتر شاعران بزرگ ایران در دربار شاهان شعر می گفتند)دیگر اینکه نمی خواهد مشکلات و فقر خود را بیان مند تا با بیان انها حس ترحم را بر انگیزد بلکه این نارساییها را در چهره روزگار که به نظر سراینده مقصر ترین عامل در بدری و پریشانی است احساس می کنیم.
شاعر در این مرحله از بیوفایی یار می نالد و از جفای روزگار از عهد شکنی معشوق و از گریز پایی دلدار اما معشوق و دلدار با بهترین نمادها و تصویر ها در شعر نشسته است.ایا می توانیم این یار جفاکار و این دلدار دل ازار را نمادی برای روزگار بنامیم و این همه بیوفایی و عاشق کشی و سختگیری را متوجه دنیا بنماییم بعید نیست که اینچنین باشد و اگر این مساله مورد قبول واقع شود باید نکته دیگری به دو نکته قبلی یعنی مناعت طبع  و عدم دل ازاری مردم توسط شاعر و شروه خوان اضافه کنیم و ان اینکه شاعر  و سراینده از ازادی بیان محروم بوده است.بنابر این تمام جفاهای و ستم ها و بیدادگریها را یا به عهده روزگار یا به گردن بار می انداخته است.
فایز دشتی:
به قامت مظهر سرو رسایی       به طلعت دلفریب و جانفزایی
تو با این قامت حسن خداد         هزار افسوس ای مه بیوفایی

من از عهد جوانی تا شدم پیر    نکردم در وفای دوست تقصیر
چرا فایز وفا کرد جفا دید          کنم با کوکب بختم چه تدبیر

وفا دخلی به محبوبی ندارد      جفا هم بیش از این خوبی ندارد
بتا زخم دلم را مرحمی نه        که فایز صبر ایوبی ندارد

مفتون بردخونی:
سفر مشکل فراق یار مشکل     به ناچاری نهم این بار بر دل
زکوه افزون بود بار فراقش          عجب دارم رسد این بار به منزل

محمد تقی جمی:
برد زین بوستان هر دم گلی باد    زوصل دوستداران یاد و صد یاد
تقی بشکفت چون گل چند روزی   خزان مرگ زودش داد بر باد

احمد خان دشتی:
دریغا کز چمن سرو روان رفت        بهار عمر بر باد خزان رفت
به صد حسرت به هنگام وداعش   به ره ماندم چه گرد کاروان رفت

کتاب:اینه شروه سرایی
نویسنده:دکتر سید جعفر حمیدی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط مصطفی و میثم  | 

" در مورد وجه تسمیه درازی آنچه که بیشتر شنیده شده آن است که عده ای از منطقه درازی بحرین به این منطقه مهاجرت نموده و سکنی گزیده اند و نام روستای خود را بر این محل نامیده اند. این مطلب را عده ای از درازی بحرین به این منطقه هجرت نموده اند را محقق ارجمند جهان اسلام حضرت آیت الله حاج سید مصطفی حسینی دشتی هم تایید نموده است. این موضوع مغایرت با این ندارد که قبلا هم ساکنانی این جا بوده اند و اسم این محل درازی بوده باشد. شواهدی که وجود دارد قبل از ظهور اسلام عده ای از منطقه دشتی که ظاهرا درازی هم جزی از آن است به درازی بحرین مهاجرت نموده و سپس به منطقه کوهستانی "اوروز " لبنان مهاجرت کرده اند و فرزندان آنان مجددا از "اوروز" به بحرین و از آن جا به ایران برگشتند و این امکان وجود دارد که درازی بحرین نام خود را از درازی دشتی گرفته باشد. البته منطقه درازی نیز حق بزرگی بر جهان اسلام و تشیع دارد و خاندان معنوی و صاحب نفوذ آل عصفور که از این منطقه هستند سالها بر بحرین و حتی کوفه و موصل عراق حکومت کرده اند چنانچه دکتر حمیدی در فرهنگنامه بوشهر ذکر نموده :اصل این خاندان از منطقه درازی بحرین همچنین شهر قطیف و احسا عربستان بوده و شجره آن قبیله به عقیل بن کعب بین ربیعه بن عمر بین صعصعه می رسد. این خاندان سالها بر بحرین حکومت معنوی و دینی داشته و زمانی نیز برای ازشاد و تسلط امور دینی به عراق رفتند و امور کوفه و نواحی آن بدست گرفتند در موصل نیز صاحب قدرت شدند و در زمان تصرف موصل به دست سلاجقه به بحرین بازگشتند و در 651 قمری بر بحرین مسلط شدند و شهر الاحسا را مرکز خود قرار دادند و شخصیتهای معروفی مانند یوسف بن ابراهیم درازی از این خاندان و از این منطقه هستند "

با تشکر فراوان از دوست عزیزم اقای محمد شاکری

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط مصطفی و میثم  | 

در این مبحث ميخواستم کمی از حرفهای دل خود بازگو کنم که ديگر تحمل این وضعيت جامعه برايم درد ناک و سخت است لطفا به حرفهای من توجه کنيد و دوستانی که من رو ميشنا سند نگويند که از کجا هستم يا ....

بله جامعه ما جامعه است بسيار مغرور و به شدت بيگانه ستيز.  يکی از اشکالاتش که بسيار ضربه زده به ساختار اجتماعی ما بزرگ کردن بيش از حد شخصيت هاست به حدی که بعضی ها آنها را برابر يا بهتر از پيامبر ميخوانند.در فيلمی که زياد هم بينند ه ندار ه به علت کندی بيش از حد يک شاعر را  گاهی مقابل حضرت علی ميبينم و بعضی وقتها او را همراه و همپای پيامبر اسلام.آخر او کيست که به همچين درجه رسيده ......

ما طوری شخصيت ها را بزرگ ميکنيم که ديگر جای هيچ انتقادی نمی ماند يا اگر کسی انتقادی کند بلا شک مجنون يا ...... که خود با زبان اینگونه افراد اشنايی بسيار دارم.اینگونه تعريف های بی محاوا باعث فکر های فاشيستی ميشود کسی که مطالعه ای ندارد فکر ميکند که ديگر جايی مثل ایران درست نشده و هيچ  جای ديگر متفکری نيست و اين خود باعث درست شدن نوعی نژاد پرستی ميشود که به عينه در بين مردم ميبينيد خود بزرگ بين شد ه ايم و ديگران را هيچ می خوانيم در صورتی که خودمان در حال سقوط آزاد هستيم و رو به پايينيم چه از لحاظ فرهنگی چه اجتماعی رو به افوليم.به جای اینکه عيبهای ديگران را ببينيم کمی بر رفتار خود بينديشيم که در کجا ایستاديم رو به چه سو ميرويم.مسلمانی تو خالی و پوچ سر بر سجده در خلوت ...

خدا به ما رحم کند رو به سوی نا کجا آباديم خدا را برای خود می خواهيم اگر نه هيچ وقت این جمله را تقدير نمی کرديم که چو ایران مباشد تن من  مباد

وقتی انسانيت به زير سوال رود شما بايد به دفاع برخيزيد چه ایرانی باشد چه افغانی چه عراقی چه آفريقايی احسنت به سعدی که اینگونه گفت:

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضو ها را نماند قرار

این جای تقدير دارد وطن ما کل دنياست نه ایران يا این مرزها که خود برای خود  ساخته ایم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط مصطفی و میثم  | 

مرشد دشتی شاعری که در سرودن ماده تاريخ تخصص و مهارت داشته در درازی يکی از روستاهای دشتی می زيسته و با فايز و فاضل جمی و محمد خان دشتی معاصر بوده است.زندگی را از راه کشاورزی می گذرانده و هر سال هم محمد خان دشتی قطعه زمينی برای کشت در اختيارش می گذاشته است.تاريخ فوتش به درستی معلوم نيست.اشعاری که از وی به جا مانده همه در ماده تاريخ است که به مناسبت تولد يا فوت اشخاص معروف محل سروده است.

در تاريخ فوت ميرزا نصر الله منشی:

دل در این دنيا نبند د هيچ مرد هوشيار     کاندرين دير سپنجی کس نماند جاودان

گر وزير شاه باشی يا سوار پيلتن            مات مانی و پياده رخ ببندی زين جهان

ميرزا نصر الله منشی رفت از این دار فنا    سوی اقليم بقا شد بهر سير گلستان

مرشد دشتی برای سال فوتش زد رقم      ميرزا نصرلله ما   آرميد اندر    جنان

((1319 ه ق))

در تاريخ فوت ميرزا اسد بانی حسينيه و مسجد ميرزا در خورموج:

از دشتيم بگوش رسد شيون و فغان          افغان مرد و زن ز زمين شد بر آسمان

با آنکه نيست ماه عزا اين چه ماتم است    از بهر کيست اینهمه فياد دوستان

پرسيدم از خرد که مگر روز رستخيز         در این زمان به عرصه دشتی شده عيان

گفتا که حشر نيست ولی ميرزا اسد      رخت از مکان کشيد سوی ملک لا مکان

تاريخ رحلتش طلبی گر زمن بگوی        ميرزا اسد بسوی جنان رفته ز این جهان

((1318 ه ق))

در تاريخ فوت بی بی هاجر دختر شاه جعفر:

هر که باشد دوستدار خاندان فاطمه               باشد اندر روز محشر در امان فاطمه

هر که چون ميرزا اسد زاد معاش خويش را        کرد خرج روضه خوان نوجوان فاطمه

اندر  ايام   محرم  خاصه در  ما ه صفر              ويژه در بزم عزای کشتگان فاطمه

مال صرف مسجد و خرج حسينيه نمود             خواند خود را نوکری از وکران فاطمه

زوجه عليا جنابش بنت جعفر شاه راد               بود هاجر خصلتی از دودمان فاطمه

روحش از تن چون روان شد عقل گفتا ای دريغ   منخسف شد ماهتابی ز آسمان فاطمه

سال تاريخ وفاتش جستم مرشد بگفت          بی بی هاجر گشت اینک ميهمان فاطمه

((15 ربيع الا ول 1315 ه ق))

جالب اینجاست که تاريخ فوت مرشد دشتی نامعلوم است روحش شاد و خدايش بيامورزد.

برگرفته از کتاب :شعر دشتی و دشتستان

نویسنده:عبدالمجید زنگویی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط مصطفی و میثم  | 

شعرهايی از خودم که البته اگه اسمش بشه بزاری شعر در وب می زارم و در همينجا جا دارد از بعضی از دوستان که به من سر زدن تشکر کنم . اینشالله که ما هم بتوانيم وظيفه خود را به نحو احسنت انجام دهيم.این هم چند شعر تقديم به شما دوستان عزيز:

ما در این دنيا پی مال و مقام نيامده ايم

بلکه پی کسب علم و معرفت آمد ه ايم

بيچاره آن کس که در این راه برفت

انگار کنم که نيامده از دنيا برفت

 

زمسلمانی خلق نماندست نشانی

به جز ريشی و پشمی و ادايی

سر سجاده اشان گويند خدا

ولی يقين دارم که ندانند کيست خدا

 

يکی ميزند صدا خدا را بهر نان

ديگری گويد خدا از بهر جان

يکی خدا را می خواهد از بهر خويش

يکی از بهر عشق گويد خدا بيش

 

برفتی ای حور بهشتی از بر من

زدی اتش به جان بر پيکر من

دمی اسوده بودم از غصه و غم

که باز يادش ويران کرد وجود من

 

دلم امشب بی قرار است

اسير دام زلف يار است

چو قايقی بر روی دريای خروشان

طوفان گرفته و بی قرار است

 

درد عشق درد مردانگيست

نه زمينی بلکه اسمانيست

عشق در دل هرکس جای نگيرد

فقط در دل مردمان خدايست

 

نه هر علمی علم خدايست

نه هر علمی به کار خلق ايد ای رفيق

برو اول خود را بشناس بعد خدا

که درگر علمها همه باشد فنا

البته بايد این را بگويم که شاعر نيستم و به هيچ وجه ادعا يی ندارم و نخواهم داشت همانطور که می بينيد بعضی از شعرها قافيه درستی ندارند ميشود به عنوان يک جمله خوب به آنها نگاه کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط مصطفی و میثم  |