عباس ديری فرزند ميرزا محمد ديری در پاييز سال 1307 خورشيدی در دير در خانواده ای نيکنام و معروف چشم به جهان گشود.از آوان جوانی استعداد و ذوقی سر شار از خود نشان می داد به مردم مهر می ورزيد و خود را برای خدمت به آنان آماده می ساخت به هر وسيله و از هر راهی که می شناخت و می توانست به قلم يا به قدم.از کودکی دارای هوش و ذکاوتی ويژه بوده است.در سنين سه و چهار سالگی از ذوق و ابتکار سازندگی برخوردار بود بطوری که در همان کودکی پدرش به او می گفت شاعر و همين که به مدرسه رفت این استعداد و قريحه بيشتر تجلی کرد و بارور شد.
ديری در خردادماه سال 1345 خورشيدی در جوانی ديده از جهان ناپايدار فرو بست و با این مرگ نبهنگام و زودرس دسوتان و شهروندان خود را در بهت و اندوهی ژرف فرو برد.
در مورد مرگ ایشان ((مرگ جانکاه آن مغفور که بر اثر اشتباه در عمل جراحی در شيراز واقع شد در مردم اثری چنان اندوهبار کرد که در سوگ او خويش و بيگانه سنی و شيعه عارف و عامی طوری ماتم گرفتند که حدود 6 ماه مردم سامان دشتی و بنادر ساحلی و پشتکوه به احترام ارتحال وی نه عروسی کردند و نه حنا بستند..)) روز پس از مرگش در حاليکه از سلامتی کامل برخوردار بوده و هيچ نشانه ای از بيماری نداشته قطعه شعری با نام مسافر سرود وه به اخوند ملا محمد کازرونی که در دير روضه می خواند می سپارد.ملا محمد خبر فوت ديری را که ميشنود در مجلس سوگواری شرکت کرده و قطعه شعر را می خواند که سجگت مردم را تحت تاثير قرار می دهد و مشاهده می کنند که شاعر از مرگ خود شخن به ميان آورده است. ری ديری مسافر بود مسافری آگاه و حساس که ميد انست بزودی ره را به پايان خواهد برد به راستی که چه زود.
مسافر
ز راهی دورم و تشويش دارم که راهی دورتر در پيش دارم
ز ره واند ه ای از کاروانم شگفتيها به کار خويش دارم
هم از رنج سفر رنجور زارم هم از بيم خطر دل ريش دارم
رحيلان بعد ره از من مپرسيد که از خارش به جان صد ريش دارم
به من ای ره نشينان دل مبنديد که من ایمان به مرگ خويش دارم
او هميشه عاشق بوده است و بر مزارش این قطعه شعر هم اکنون بر سنگ مزارش به چشم می خورد:
بر سنگ مزارم بنويسيد پس از مرگ این کشته عشق است نياييد سراغش
از عشق چنان سوخت که روشن بودش گور بر گور نياريد دگر شمع و چراغش
تا بود شما از غمش اگاه نگشتيد تنهاش گذاريد که این است فراغش
از دور مزارش برگرزيد که داغی در سينه نهان داشت بسوزد ز داغش
به راستی که ديری از آتش عشق سوخت و پر پر شد از عشقی پاک و جانکاه از عشق به مردم گرسنه و محروم و فراموش شده ديارش و سر انجام از عشق به مردم از عشقی سوزنده که ديگران را خبری از تف آهش نبود و دريغ.....
غزلی از ایشان که بسيار زيبا و روانست:
خاکستر بی داد
به می کن ساقيا آبادم امشب که ترسم غم کند بنيادم امشب
در این عالم ژشياری خرابم به می کن حاليا آبادم امشب
قدح پر درد کن پيمانه پر جوش که از هستی بگيرد دادم امشب
نخواهم عقل تا گيرد عنانم بده می تا کنی آزادم امشب
از این عقده که می پيچد گلويم نمی آيد برون فريادم امشب
مزن زخمه به سازی مطرب مست که برده غم طرب از يادم امشب
نه من هستم کنون مشتی غبارم دهيد ای دوستان بر بادم امشب
دگرگونی حال از من مپرسيد مخواهيد ای حريفان شادم امشب
زچشم مست شوخی خورد ه ام تير دريغا عاشق صيادم امشب
سرا پا آتشم با من مجوشيد غريب و بی کس و ناشادم امشب
نيم من ديری ياران دلسوز کفی خاکستر بيدادم امشب
بحرين- منامه -1336
خدايش بيامورزد و روحش شاد
منبع کتاب شعر دشتی و دشتستان
نويسنده:دکتر عبدالمجید زنگویی
اولين کسانی که در سرزمين بوشهر زندگی ميکردند اعیلامی ها بودند که در آن زمان پيشرفته ترين و با تمدن ترين انسانهای روی زمین بوده اند. این کشور از دجله عراق تا ميناب ایران وسعت داشته است. و در این نواحی اثار زيادی از آنان به جای مانده است.ولی اطلاعات کاملی در مورد اعیلامی ها در دست نيست مخصوصا از ليان و شهرهای مجاورش.با ورود پارس ها به جنوب ایران و اللخصوص بوشهر و دشتی تمدن و فرهنگ جديدی را با خود به این سرزمين ها آوردند.
پارسها مدت زيادی بر این نواحی حکومت کردن و بوشهر و شهرهای اطراف آن منجمله دشتی از شکوه و عظمت خاصی بر خوردار بود.تا حمله اسکندر مقدونی که ويرانيهای زيادی به بار آورد و بوشهر و از جمله دشتی در دست يونانيان افتاد که باعث ورود تعداد زيادی از يونانيان به این نواحی شد.ولی سر انجام ایرانيان آنها را شکست دادند و سلسله ای جديد به نام اشکانيان به وجود آوردند......
با ظهور دين مبين اسلام و همجا گير شدن آن باعث ورود دانشمندان و علمای عرب به ایران شد و بوشهر جز اولين سرزمين هایی بود که توسط اعراب مسلمان تسخير شد و مردم این ديار به دين مبين اسلام رو ی آوردند و همگی مسلمان شدند. بعد از اختلافات قومی و دينی آنهايی که از کشور خود رانده ميشدند به ایران و مخصوصا بوشهر پناهنده ميشدند .
دشتی سرزمينی با نژادی عرب ایراني است. به علت اب و هوای خوب باعث مهاجرت مردم زیادی به این نواحی مخصوصا از کشورهای مجاور شد که عمده آنان از کشور بحرين بوده اند.کشور بحرين در 50 سال پيش جز یی از شهر های بوشهر بوده است و تعداد زيادی از دانشمندان و علمای بحرين به علت اختلافی که با اقوام ديگر بحرينی داشته اند دست به مهاجرت زدند. از مهمترين آنها ميتوان به خاندان بلادی و آل نصور اشاره کرد.البته بحرانی ها و بحرينی ها هم ديگر کسانی بودند که به این نواحی پای گذاردند.بعضی از آنان نيز دارای نشان و اسم خاصی نبوده اند.بعد از بحرين ميتوان کشور عربستان را نام برد که بيشترين مهاجرت را به این نواحی داشته اند از زمان ظهور اسلام تا حدود 100 سال پيش. خاندان معروف دشتی از نجد عربستان به دشتی آمدند.ديگر کشوری که بيشترين مهاجرت را به بوشهر اللخصوص دشتی داشته اند عراق بوده است امير ديوان اول در شيراز و بعد در دشتی سکنا ميگزيند و امير ديوان جد سادات دشتی است که با فرزندان خود که از عراق امده بودند پای به این سرزمين گذاشتند.و رفت آمد مردم دشتی به عراق برای تحصيل به نجف مقدس و همينطور خاندان شيعه که از عراق رانده ميشدند بعضی از آنان در این نواحی آمدند و سکنا گزیدند.خاندان بصريا که اصل آنان به بصره عراق بر ميگردد .شهيد نادر بصريا که بعد فاميلی خود را عوض ميکند و به مهدوی تغيير ميدهد از همين خاندان بوده است. روستای عربی نيز که در حواشی خورموج واقع شده این امر را ثابت می کند.
نويسنده و محقق: ميثم رضايی
با استفاده از اخرين گزارش ژان باردو باستان شناس و مورخ اروپايی و کتابهای: کورش کبیر بین النهرین باستان کتاب فرهنگ نامه بوشهر کتاب تاريخ دشتی
لهجه و زبان هر شهر ديار ريشه در فرهنگ آن ملت دارد و بايد در حفظ آن بکوشيم.
در این پست می خواستم از واژهای بنويسم که کم کم در حال فراموش شدن است.به علتهای مختلفی چون ورود تلويزيون و مهاجرتهايی که به این مناطق ميشود روز به روز زبان و لهجه بوشهری و دشتی و دشتستانی و ... رو به فراموشی ميرود از این رو خواستم که جلوی این فراموشی را بگيرم حداقل تا آنجايی که در توانم هست.کا:برادر- چه کا يعنی چه برادر و نکا يعنی هيچ يا نه برادر که ککا هم رايج می باشد
کاج:لوچ -احوال- چشم چپ(دشتی و دشتستان)قاج(بوشهر)
قمچ:قاپيدن چيزی را از دست کسی و يا ناگهانی ربودن
قلپيدن:يعنی لح شدن
شی:نزديک-کنار شی بيو يعنی نزديک بيا
شی:پايين و يا زير (در نواحی دشتی و تنگستان)
شهقه:صدای بلند.فرياد.این کلمه عربی است و مصدر آن شهق است که در بوشهر
نيز این کلمه رايج است.
تماته:گوجه
سال ما دراز:يعنی تمام سال گرفتارم
زنگل:زنان -زنها در لهجه ليراوی و حيات داوود
ديرادير:دورادور
دير از گوش شما:دور از جان شما
طياره:هواپيما که این کلمه عربی می باشد.
پته:پاسور -ورق بازی
بلم:قايق
بل تش:خاکستر
ليک:فرياد - همراه با گريه
سلجر:سرباز که ريشه آن انگليسی است.
مقاش:منقاش عربی-موچين گيره ای که خار از پا در می آورد
مک:کند
نيب:نهيب - فرياد اصل نهيب اماله ((نهاب)) در عربی است.
نيداف:ميداف، پارو يا همان مجداف عربی است.
خالو:دايی که در دشتی رايج است که کلمه ای عربی است.
هپرو کردن:قاپيدن ،ربودن
هله مالی:در آوردن صدا و آواز هله مال.
يکلی:کج ، ناصاف ، کج گذاشتن کلاه بر سر
عامو علی عامو علی
کلات بنداز يکلی
با استفاده از کتاب فرهنگ نامه بوشهر
در این قسمت نيز ميتوانيد يک شروه با نی رو دانلود کنيد که بسيار زيباست: