ایشان از دوبيتی سرايان گمنام دشتی می باشد که به علت فقر و تنهايی به يتيمو معروف شده است.دوبيتی هايش هم مانند خودش گمنام مانده است.وی معاصر با محمد خان دشتی و در در بار ایشان به سر ميبرده است.دوبيتی هايش برخاسته از دل و نمايان کننده تنهايی سراينده است و همواره با اضطراب و اندوه دست به گريبان است. نمونه هايی از دوبيتی های ایشان:
اگر ايی شبی در منزل مو به دست آری دل بی حاصل مو درخت آرزويت ای يتيمو پس از مرگم برويد از گل مو
که دل در سينه از سوز درونم در آتش همچو آهن تفته باشد کسی دارد خبر از روزگارم که روزم در پی دل رفته باشد
افراسياب تورانی
افراسياب تورانی متخلص به توران از دوبيتی سرايان دشتی است که معاصر با محمد خوان و فايز بود. ایشان مورد محبت محمد خان دشتی واقع شد و بيشتر در دربار ایشان مشغول خدمت شد.چند نمونه از دوبيتی های ایشان:
دمی که فتنه دوران به پا شد بسی فتنه زخوبان بر ملا شد همان تير نگاه و چشم و ابرو به عالم خورد و آنگاه بر شما شد
خدای گر کنی فردای محشر مخير در بهشت و وصل دلبر برايد صدای شوق از توران که ما را وصل يار از هر چه بهتر
بت بوشکانی و سر خيل خوبان مکن منع دل سام نريمان بتا توران دل يک وايه دارد نشيند در کنار خوب رويان
چو بر من بگذرد آن برق رخشان منم چون رعد اندر پی خروشان به آب و اشک و چشم يار توران برويد لاله در فصل زمستان
به تيرم زد کمان افکند در پشت که يعنی من ندانم کی ترا کشت تو توران کشته ای گويی دروغ است به خونم کرده ای رنگين سر انگشت
عبدالرضا کردوانی
عبدالرضا کردوانی فرزند درويش متخلص به محزون از ترانه سرايان دشتی و از معاصرين فايز است و چنان که از دوبيتی های وی بر می آيد همانّد ساير شعرای جنوب تحت تاثير افکار و اشعار فايز بوده است.اطلا عات بيشتری از زندگانی وی در دست نيست. چند دوبيتی از ایشان:
زهجرانت گهی در تاب و در تب ندانم روز تو کی باشد و شب خبر از حال محزون کس ندارد به غير از خالق قدرت نما رب
عزيزن را همی گردون کند خوار دهد بی غيرتان را گنج بسيار هميشه رسم و آيينش چنين است يکی عزت يکی ذلت سزاوار
خوشا امشب که در خلد برينم به جنت همنشين حور عينم زخوشحالی سرش بر چرخ محزون که شد شيرين دوران همنشينم
منبع:تاريخ و تحولات سياسی و اجتما عی در دوران قاجار در دشتی
تهران_ ميراث خبر
گروه استانها: حفاران غير مجاز به طمع يافتن گنج، دو سنگ قبر متعلق به قرن 4 هجري_قمري در شهر باستاني سيراف را كاملا تخريب كردند. كارشناسان از تخريب آثار ديگري در بوشهر اظهار نگراني كردند. آنها خواستار حفاظت بيشتر از اين آثار شدند.
بندر كهن سيراف در ساحل خليج فارس تا دامنه كوهها ادامه دارد. بخشي از اين منطقه كه قديميترين بندر تاريخي ايران است، امروزه با نام بندر طاهري شناخته ميشود. سيراف در قرون اوليه هجري مهمترين و پر رونقترين مركز تجارت دريايي ايران با كشورهاي هند، شمال آفريقا و نواحي همجوار ساحلي بود كه با وقوع زلزلهاي در قرن 4 هجري بخشي از آن به زير آب رفت و از آن زمان به بعد اهميت تجاري خود را از دست داد.
"عبدالكريم مشايخي"، مدير بنياد ايرانشناسي بوشهر گفت: « دو سنگ قبر متعلق به سيبويه نحوي و برادرش كه در ضلع سمت راست دره لير قرار داشت توسط چند ناشناس كاملا تخريب شد. اين قبور در محل قبور و گوردخمه هاي معروف شهر باستاني سيراف قرار داشتند.»
بندر سيراف در قرون سوم و چهارم و به روزگار حکومت آل بويه از پررونق ترين بنار خاورميانه بوده است اما به دليل تضعيف حکومت آل بويه و فروپاشي آن، اختلاف بين اين دولت و حکومت سلجوقيان و وقوع زلزله در سال 366 هجري _قمري از اين بندر باشکوه جز خاطره اي برجا نماند.
او گفت: «در بخش قبور اسلامي آرامگاهي است كه در آن بسته بود. يك روز قبل از وقوع اين حادثه چهار نفر افراد مشكوك در اطراف گور پرسه ميزدند، فرداي آن روز اهالي متوجه ميشوند كه در آرامگاه باز و قبور تخريب شدهاست. دو سنگ قبر تخريب شده به خط كوفي و مربوط به اوايل اسلام است.»
در منطقه "خورموج" و "دشتي" نيز افرادي دستگير شدهاند كه قصد سرقت تعدادي سنگ و كتيبه را داشتند. كارشناسان و دوستداران ميراث فرهنگي نگران وضعيت آثار تاريخي و باستاني رها شده در بوشهر هستند.
سيراف در کرانه شمالي خليج فارس قرار گرفته است. اين بندر يکي از بنادري است که قدمت آن براساس سکه هاي که به تازگي کشف شده به دوره اشکانيان مي رسد. اين بندر مهم در دوره باستان و در دوره اسلامي يکي از مهمترين مناطق ژئوپولتيک خليج فارس بوده است.
منبع:www.chn.ir
شاه فرج الله مشهور به امين ديوان از نوادگان امام زین العابدين (ع) و جد اعلای سادات دشتی است.اجداد وی در زمان خلافت مامون عباسی و به دعوت امام رضا (ع) از مدينه به شوش آمده بودند مقبره وی در تنگه ای از کوه درنگ در نزديکی روستای جاشک قرار دارد. در جنوب شهر جاشک جاد ه ای
فرعی و صعب العبور از جاده اصلی بوشهر کنگان منشعب شده پس از طی حدود شش کيلومتر به آن امام زاده می رسد.در گذشته جاده آن اسفالت گرديده است.گويا در قرن هفتم هجری در زمان اتابکان فارس در منطقه دشتی در گيری صورت می گيرد اتابکان وقت ابوبکر بن سعد بن زنگی که بر تمام نواحی خليج فارس و دريای عمان تسلط يافته بود کسانی را برای ساکت کردن شورش روانه می کند ولی آنها در ماموريت خود موفق نمی شوند آنگاه شاه فرج الله را که در آن موقع مقيم شيراز و بزرگ طايفه خود بود روانه دشتی می نمايد وی با درايتی که به خرج ميدهد شورش مزبور را از بين برده و صلح و صفا در منطقه ایجاد ميکند اتابک فارس در عوض چنين کاری زمين وسیعی در منطقه نوکين و زيدان به وی واگزار ميکند و از آن پس در آنجا ساکن ميشود .بعد از فوت فرزندان وی بنا به وصيت خود امين ديوان او را در کنار چشمه آب در اطراف کو ه جاشک دفن نمودند.قبر ایشان در يک اتاق کوچکی قرار گرفته است در کنار آن يک حلقه چاه و يک آب انبار و باغ با صفايی با چشمه آبی قرار دارد. این محل علاوه بر اینکه زيارتگاه با صفايی است سياحتگاه جالبی نيز محسوب می شود.در سمت غرب و چسبيده به زيارتگاه امير ديوان مقبره بی بی نور وجود دارد که عد ه ای ا عتقاد دارند خواهر شاه فرج الله است.در اتاقی که ایشان مدفون است مردان حق ورود ندارند و تنها زنان به زيارت می روند هر دوی آنان دارای خوارق عادت ميباشند. شاه فرج الله جد سادات حسينی دشتی است که با چند واسطه به امام چهارم علی بن الحسين می رسد.
منبع :کتاب تاريخ و تحولات سياسی و اجتما عی در دوران قاجار در دشتی

حاج سيد علينقی دشتی فرزند حاج سيد محمد فرزند سيد علی اکبر در سال 1345 ه.ق در روستای ميانخره
در خانواده ای روحانی و اهل تقوی متولد شد.و از فضلا و شعرای مشهور دشتی است که صفات عالی و مهمانوازی و کمک به نيازمندان برخوردار بود.ایشان در لغت و صرف و نحو تسلط کامل داشته و ادبيات عرب و قواعد و شواهد آن به طور جامع و کامل ميدانست.در ابتدای کار جهت کسب علم و آموختن قران به مکتبخانه رفت و قران و کتب فارسی متداول را نزد ملای مکتب خانه آموخت.کتاب نصاب الصبيان را به احتمال در مکتبخانه آموخت و مقدمات صرف و نحو را نزد پدر و ديگران بستگان فرا گرفت.در آن روزگار در منطقه دشتی چند مرکز علمی و حوزه علميه مختصر وجود داشته که يکی از آن مراکز ميانخره بود و يکی از علمای مشهور دشتی مرحوم شيخ عبدالنبی بحرينی چنان که ذکر شد مدتی در آن حوزه تدريس داشتند و حاج آقا سيد علينقی نيز در کلاس درس ایشان حاضر می شدند.از آنجا که عشق وافری به نسبت به کسب علم و استعداد و ذوق و هوشی خدادادی سرشاری برخوردار بود نسبت به هم کلاسيهای خود گوی سبقت را می ربود و به همين خاطر مورد توجه شيخ عبدالنبی قرار گرفت بطوری که او را درس سفر و حضر با خود همراه داشته تا مانعی برای پيشرفت تحصيلی ایشان حاصل نگردد. سپس مرحوم حاج آقا برای ادامه تحصيل به نجف اشرف عزيمت نمود و در حالی که بر اثر پيشرفت در کسب علوم ادبی زبانزد عام خاص گرديد مدت زيادی نتوانست در آنجا ماندگار گردد و به ناچار به وطن بازگشت.پس از مراجعت برای مدت معدودی به شيراز رفت آنگاه به روستای ميانخره مراجعت کرد و حوزه درسی بر پا نمود و عموم علاقمندان را دعوت به حضور در کلاس درس جهت کسب علم کرد و از این طريق عده ای از جوانان و نوجوانان به کسب علم پرداختند.ایشان چند اثر مکتوبو مدون چه به زبان فارسی و چه عربیاز خود به جای گذاشت که مهمترين آنها عبارتند از:
1.منظومه در قواعد علم نه 2.رساله قواعد 3.سفرنامه خوزستان 4.شجرنامه سادات ميانخره -چارک-درازی-چاوشی 5.سفرنامه دشتی .6شجرنام سادات بردخون 7.اشار فارسی و عربی
وی اشعارش را به زبان فارسی و هم عربی و منظومه اش را به سبک و وزن الفيه ابن مالک در نحو سروده است که مورد توجه اساتيد ادب در حوزه علميه نجف و قم واقع شد.در سرودن شعر به گويش محلی نيز مهارت کافی داشته است.همچنين ديوان اشعار شعرای اعصار مختلف جمع آوری و با علاقه زيادی به برسی و حفظ آنها همت گماشت و چندين قصيده و غزل از شاعران ديگر را از بر داشت.ایشان از خط زيبايی هم بخوردار بود که اغلب مطالب خود را بدون نقطه می نوشت. در نهايت آن مرد بزرگ و دانشمند در سال 1318 ه.ش در ميانخره وفات نمود و در همانجا به خاک سپرده شد. شجرنامه ایشان بر روی سنگ مزارش حک شده است ایشان چنان که بيان شد در سرودن شعر محلی به گويش دشتی تبحر داشته اند برای نمونه يک دوبيتی از ایشان نقل مگردد:
موام ميت تو دلم عشکت پنه بيت چشم نامهلتم يهو اوش ميت
تش عشکت دل مش واتوندون نه او چش اودلن ری گپ ش يی ميت
معنی بيت اول:من ميخواهم عشقت را در دلم پنهان کنم چشم نميگذارد يک مرتنه اشکش جاری ميشود
معنی بيت دوم:
آتش عشقت دل مرا تفتيده کرده نه آب چشم که آب دل است که از گونه سرازير ميشود
منع عکس:http://mouood-montezran.blogfa.com/
منبع:کتاب تاريخ دشتی
آثار بندهای آبياری در کاکی آثار سد و بند و جداول آبياری و آبرسانی در کوه مند فراوان به چشم می خورد در قنطره و در ارتفاعات و دامنه کوه مند آثار آبرسانی و بندهای آب باقی مانده است و پيداست که از این محل آب به آباديهای درويشی و اسماعيل و محمودی و درگو و بی کسان و خانی و بامنير و بادوله و تلخو و کاکی برده مي شده است.در کاکی آثار بند خاکی معروف
به بست دختر که آب بند را تقسيم می کرده باقی است.منبع:کتاب تاريخ دشتی

فايز را با دوبيتی هايش می شناسند .با دوبيتی ها و ترانه های جانسوز و غم افزايش با ترانه های که در کهسار و بيشه زار دشتی و دشتستان تا جاودان تنين انداز است با ترانه های که مردم اين مر زبوم با آن آغاز ميکنند و با آن به پايان ميرسانند زندگی پر فراز نشيب خود را در گرمای سوزان و در سرمای جانکاه در کشتزارها در سفر و حضر دوبيتی های فايز را به عنوان بهترين يار ميپذيرند و چه خوش شروه سر مي دهند که احساس نکنندخستگی روزانه را که نيکوترين دوای درد باز ياران است و انگيز نده رنجبران.
افسانه های زيبا و خواندنی در مورد فايز وجود دارد که من يکی از آنها برای شما می نویسم:
فايز در اول جوانی بر اثر اختلاف با روسای کردوان از اينجا تبعيد می شود و به ناچار راه شنبه را در پيش ميگيرد که عمه اش در آنجا ساکن بوده.از قضا به مرض حصبه دچار ميشود.عمه اش برای اینکه ديگران از اين بيماری مصون و در امان باشند فايز را به قلعه ويران و متروکه دور از شنبه می فرستد و کنيزی را واسطه قرار ميدهد که هر روز و شب غذا و آب و ساير مايحتاج را برای فايز ببرد.چند شابنه روز این کار تکرار ميشود.شبی از شبها که فايز چشم به راه کنيز می نشيند سه زن را ميبيند که بسويش می آيند.سه زن زيبا سه حور سه پری پيکر سه زن که با ديگر زنان تفاوت فاحش دارند اما فايز هرگز انان را نديده است و نمی شناسد.زنان در نزد فايز مينشينند اما ساکت و خاموش و فايز نيز که مات و مبهوت مانده قدرت تکلم ندارد.از چشمان فايز وحشت ميبارد.اما اين وحشت ادامه نمی يابد هنگامی که ميبند يکی از زنان دستمالی را باز ميکند که در آن سه سيب و سه انار است و سه به گذاشته و در پيش فايز مينهد بی هيچ گفتگويی و هر سه ناپديد ميشوند و فايز را در بهتی باور نکردنی و عميق باقی می گذارند.ديگر شب که فرا ميرسد فايز در انتظار کنيز و رسيدن شام بسر ميبرد که ناگاه دو نفر از زنان شب پيشين با دستمالی دردست هويدا می شوند.باز هم سکوت است خموشی که حاکم بر پيرامون فايز است.هنوز کنيز نيامده و فرصتی است که آنان دو سيب دو انار و دو به را به فايز بدهند.نگاه فايز تو ام با بهت است و تعجب و ياری سخن گفتن ندارد چرا که چنين پری رويانی را تا کنون نديده و تنها در افسانه ها خوانده است و در قصها شنيده نگاه نگاهی است که نور عشق و دلدادگی از آن ساطع ميشود.شب سوم فرا ميرسد شب سرنوشت شب شور شب التهاب شب اظطراب و اخذ تصميم فايز ديگر به کنيز شام نمی انديشد.هر چه در سر دارد فکر دلداده است و قصه دلدادگی و شيدايی.و انتظار به پايان ميرسد زمانی که ميبيند باز هم دو زن همان دو پری رو پری رويان شب پيشين با دستمالی در دست ظاهر می گردند.اما فايز هم از برکت معجزه عشق و شيدايی نيرويی يافته و تاب گفتاری.فايز ديگر آن فايز مبهوتی نيست که توان و ياری گپ زدن را نداشته باشد ميخواهد از اين بازی اگاه شود.میخواهد عشق خود را بنمايد.اما چگونه برای يک روستايی ساده دل محجوب کار ساده ای نيست با پريرويی و پری زاد به گفتگو نشستن آن هم از عشق سخن به ميان آوردن.ولی چاره چيست بايد در کار عشق دريادل بود و دل به دريا زد.بايد از جان مايه گذاشت و بی ترس و وحشتی پيش رفت خنجر تير وحشت آب آتش چيزهايی نيستند که جلوی عشق را سد کنند و مانع پيشرفت آن شوند.فايز تحمل خود را از دست ميدهد و قضيه را جويا می شود و علت این عيادت سبب این رسيدگی و محبت را راز اين دوستی را ميخواهد بداند.اما فايز به احساسی دست ميابد احساسی که قوت قلب برايش ارمغان دارد می آورد.از نگاه پری کوچکتر از چشمان آن دختر زيبارو آن پری زاد احساس ميکند که عشقی دو سره و دو جانبه در حال تکوين است.عشقی که پايانش نا معلوم است.
درامد يار از رخ نور ساطع منور کرده آفاق از لوامع
پريشان مو برای قتل فايز من الروناس مخضوب الصابع
آن که بزرگتر است ان که مادر است دستمال را باز ميکند که در ان يک سيب يک انار و يک به است و جلو فايز می گذارد و ميگويد پريشب ما سه نفر بوديم که به ديدارت آمديم تا تو را شفا بخشيم.هر دو از دختران منند.آن که پريشب با ما بود دختر بزرگم بود که ديشب او را به خانه شوهر فرستادم و اين يکی دختر کوچک من است که به تو دلباخته است چون از نيت تو هم اگاهيم آمده ايم تا او را به رسم پريان به عقد و ازدواج تو در آورم اما يک شرط دارد و آن اين است که هرگز اين راز را با آدميزادی در ميان نگذاری که اگر پيمان بشکنی و راز ما و دختر ما را با کسی در ميان نهی با تو قطع پيمان کنيم و تنهايت گذاريم فايز عهد ميبندد که داستان را با کسی در ميان ننهد و راز را بر ملا نسازد. همان شب ازدواج فايز با پريزاد صورت می گيرد.از سويی هر چه کنيز خوراک برای فايز مياورد دست نخورده آن را بر ميگرداند و این موضوع کنجکاوی نزديکان و بستگان فايز را بر می انگيزد.دو هفته از عروسی آنان می گذرد.به ناچار عمه فايز و ساير خويشان در انديشه چاره می افتند وه به نزد او می آيند و سبب را جويا ميشوند علت نخوردن غذا را و علت بهبودی يافتن بی هيچ دارويی.فايز سکوت را شايسته تر ميداند ولی اصرار است و پا فشاری همه ميخواهند از این راز اگاه شوند ((اخه تو نه فرشته ای نه پري و نه ديو از خاکی نه از آتش تو به آب و غذا احتياج داری چرا غذا نميخوری))و باز هم سکوت است و خموشی. قران می آورند و فايز را به قران سوگند ميدهند که ماجرا را بازگو کند فايز ميگويد((پس بيشک شما به فکر نابودی و زوال منيد و گرنه در دانستن این راز اصرار نمی کرديد)) جواب ميدهند که: ما تو را دوست داريم و در انديشه نابودی تو نيستيم با این حال ميخاهيم از قضايا با خبر شويم ما ميخاهيم بدانيم که تو با چه کسی رابطه بر قرار کرده ای يا عاشق چه کسی هستی.و فايز که قران را در پيش روی خود ميبيند ميگويد:مرا به حال خود واگذاريد بدانید که گفتن من همان است و بدبختی و فلاکت من همان.شايد هم بين من و پری ربطه ای و عشقی باشد. شما را با من چه کار و بدين طريق فايز عشق و رابطه خود را بر ملا ميسازد و آشکار ميکند اما خود ميداند که قصه عشق او با پری پايان می پذيرد و ديگر پريذاد را نخواهد ديد و پری او را نخوهد پذيرفت و او ماند با باری از اندوه و غم که گفته است:
الا ای اسمان از من چه ديدی که از کين يار من از من بريدی
دو هفته بود وصل يار فايز تو عمری انتقام از من کشيدی
منبع:کتاب ترانه های فایز
منبع:کتاب فرهنگ نامه بوشهر